
هنوز چند روزی تا شب هفتام باقی مانده
و تو هنوز باور نداری مرگم رو
از حال و روزم اگر می خواهی بدانی
شب اول قبرم
سخت بود سخت ولی گذشت
سه فرشته تاصبح به بالینم بودند
اشک ریختند و اشک هایم را پاک کردند
روز و شب اینجا هواگرم است
ولی من در این هوای گرم میلرزم
میگویند، عادت میکنم
اولش برای همهی مردهها سخت است
میگویند، صبور باشم و دلتنگی نکنم
شیرینیهایشان تلخ است
تلختر از روزگارم
آخر، اینجا جهنم است
و من با ارواح همنشین
ارواح، از آدمهای آن دنیا میپرسند
و من جز سکوت برایشان حرفی ندارم
باور نمیکنند سالهای آخر عمرم جز تو کسی را ندیدم
و همه را فراموش کرده بودم
حتی خودم را
از صبح تا شب در این برهوت
تنها مینشینم
لب گذر
و تو چه نرم و آهسته به سراغم میآیی
آنقدر که سهراب که چند کوچه بالاتر است
به خودش میبالد و زیر لب میخندد
آرام میآیی
به عکس بالای قبرم نگاه میکنی
به کفشهای قرمزم لبخند میزنی
و آرام میروی
خاک سرد است و میدانم
زود فراموش میشوم
راستی دیشب خوابت را دیدم
می لرزیدی
مگر هوا سرد شده آنجا؟
یا جهنم است آنجا هم؟
اینجا هیچ سیگاری پیدا نمیشود
وگرنه حتما به یادت هر ساعت، یکی آتش میزدم
آخر، اینجا جهنم است.......
لبخندت را به من هدیه بده
که من در سالروز تولدم
هدیه ای زیباتر از این نخواهم داشت
صدایت را به من هدیه بده
که سروده های ناسروده ام را تقدیمت کنم
و نگاهت را به من هدیه بده
تا غنچه های سرخ باغ را در برابرش پرپر کنم
و من تمام عمرم را و تمام تحفه ام را
که همان آغاز تولدم است
به تو هدیه می دهم......

ادعا نکن هنوز نیستی و
هنوز خاطرخواه خاطره هایم نشده ای .
هنوز مانده تا برسی .
هنوز زوداست تا سایه ام شوی روبه روی آفتاب .
برای گفتن حرفهای زیبا همه عاشقند.
برای گرفتن عکس با پروانه ها همه مشتاقند.
برای خواندن بهترین ترانه با توهمه صدایشان رساست.
اما برای روزهایی که می خواهمت در تنهایی ودرسکوت,
تو همان مدعی همیشگی هستی .
آیا بازهم تنهایم می گذاری در میان جاده تنهای غروب ؟؟؟
می خواهم توآفتابم باشی ومن قول میدهم بارانت باشم.
ای کاش هرگزازهم جدا نمی شدیم.
اما آبهای مهتابی دریاچه به ما می گویند وقت خداحافظی است.
با این بوی بنفشه که درسرمان می پیچد.
آیا وقت خداحافظی است؟؟؟
نه عزیزم
فاصله ها هیچگاه حریف خاطره ها نمی شوند.

از هنگامی که بیدار میشوم درباره تو می اندیشم
بس تصویر تو و آن عطر افسون آمیز راحتی را از من سلب کرده است
عزیز بی همتایم چه تاثیر شگفت انگیزی در دلم ایجاد کرده ای
هر گاه تومضطرب و محزون و ناراحتی قلبم درد میکند
دریغا امشب پی بردم به این که تصویر تو هرگز نمی تواند جای تو را بگیرد
عشق عزیز من برای تو هزار سلام میفرستم
ولی مبادا سلامهایم را بازگردانی
زیرا صحبتهای تو بسی سوزنده تر است
میتوانی سرپناهی به من بدهی ؟
جایی را برای پنهان شدن باید پیدا کنم
جایی برایم تا پنهان شوم
میتوانی دیوانه خانه ای گرم و نرم برایم پیدا کنی ؟
دیگر تاب تحمل ندارم
آن مرد جلوی در است...
نگاهت با من حرف میزند و
صدایت قلبم را مینوازد
مرا می بینی تنهای تنها
تو را می خواهم تنهای تنها
صدایی درونم نجوا میکند
صدایی عجیب مرا به سوی تو میکشاند و
بی اختیار به سویت میشتابم و
آنگاه با هم عهد میبندیم
به سکوت شب
به عشق و پاکی و
قداست نگاه دو عاشق
که تا آخرین روز خدا با هم میمانیم
اگر تو بیایی ............
اگر تو بیایی............
باز هم گرفتارم
باز هم تنهام
و باز هم منتظر
تا كجا وتا به كي؟
نمي دانم
تنها مي دانم كه تويي
در جاي جاي دلم رخنه كرده اي
تويي كه اين گونه شراب مستي
جرعه جرعه در درونم ريخته اي
تويي كه زخمها را با نبودنت
در شكاف قبلم كاشته اي
تا گل حسرت و تنهايي برويد
و با آمدنت دوباره زنده مي شوم
باور كن....
کودکی دخترکی موقع خواب
سخت پاپیچ پدر بودو از او می پرسید
زندگی چیست؟
پدرش از سر بی صبری گفت
زندگی یعنی عشق
دخترک با سر پر شوری گفت
عشق را معنی کن!
پدرش داد جواب: بوسه گرم تو بر گونه من
دخترک خنده برآورد ز شوق
گونه های پدرش را بوسید
زان سپس گفت:
پدر ... عشق اگر بوسه بود...بوسه هایم همه تقدیم تو باد
آرزو
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی ؛ کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست ؛ تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تنهاییت ؛ نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ؛ اما اگر پیش آمد
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست ؛ و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد ؛ درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غره نشوی
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی
نه خیلی غیر ضروری
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگهدارد
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کار ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی
و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل رسیده نشوی
و اگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگر پیری تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هر چند خرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد
بعلاوه آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : این مال من است
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است
و در پایان اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
اگر همه این ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!
شعری از ویکتورهوگو